یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذشت،اما نمی دانستیم این یک روز ، آخرین روزیست که با هم
هستیم .
اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ... امروز بی هم نبودیم .
برگرفته از روزنامه همشهری با اندکی تصرف
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط غریبه
|
یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم
مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.
وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید
باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی
رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار
آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه
فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام
توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران
برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از
اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مهدی
|
می گفت آدمهای گروه ایکس همه دروغ گو و آدمهای بی خودی اند ... اصلا نباید باهاشون ارتباط داشت و
کلاً خیلی خطرناکند ... هرجا می رفت ازشون بد می گفت
گذشت و گذشت تا یکی از این افراد با هر ترفندی که بود وارد زندگی آنها شد و با فرزندش وصلت
کرد ...شروع کرد به افشا گری از این و آن در فامیل برای او ... فامیل به هم ریخت بهش گفتند به گروه
ایکسی ها گوش نده همین جوری اند دروغ می گند ...
و او که خانواده خود را حق و بقیه را باطل می دید جواب داد :
" یک گروه ایکسی هیچوقت دروغ نمی گه !!! "
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط مهدی
|
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد
سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط غریبه
|
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط غریبه
|
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟
چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !
خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط غریبه
|
عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط غریبه
|
آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:
خدایا غلط کردم!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط غریبه
|
فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط غریبه
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط غریبه
|