تبليغاتX
داستانک ها
به اصرار دوستانش به سر کلاس ها برگشته بود و به کفش های جدیدش هم عادت کرده بود ... حالا باز این کفش های جدید هم نقش آن کفش های قدیمش را پیدا کرده بودند ... دیگر کفش های قدیمی را به کل از یاد برده بود ... به طوری که اگر آنها را می دید دیگر نمی شناخت ...دیگر به زندگی عادی برگشته بود  ... که دوباره کفش هایش را ندید ... به خودش گفت حتما دیگر نمی آید ... و خودش هم نرفت ... نمی دانست او که تازه متوجه بازگشتش شده بود از ترس اینکه بار دیگر به خاطر کفش هایش دزس خواندن را ترک کند ... کفش های قدیمش را پوشیده بود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط مهدی |

مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ... در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ... سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ... من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ...                                                   

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط مهدی |

لحظه ورود لحظه پر استرس و خطر داري بود خود اون هم مي ترسيد، عادت نداشت .به زور واردش كردند . و حالا بايد تلاش مي كرد . تلاش در طول عمر دنيايي خود.كادر پزشكي آنطرف به حال مادر رسيدگي كردند و كودك تازه وارد زندگي را با گريه شروع كرد.پدر از پشت پنجره زير لب دعا زمزمه مي كرد.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط احسان |

هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت ... مخصوصاْ شلوغی هاش رو ... شب عید بود و مشتری ای اورا به یاد خاطره تلخ چند سال پیشش انداخت ... سالی که یک مشتری پدر و مادرش را در تُنگی بزرگ خرید و او تنها ماند ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط مهدی |

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط غریبه |

اين يك داستانك نيست ... يك پست ويژه است ... يك مرور خاطراته ... مرور روز هاي با شما بودن تا

آخرين روز هاي سال ۸۶

چيزي كه باعث شد اين پست رو بذارم يك اتفاق جالب بود ... چند روز پيش رفته بودم به وبلاگ آريوس

پست جديدش رو كه خوندم غافلگير شدم ... كار خيلي قشنگي كرده بود .. براي همين من هم تصميم

گرفتم چنين پستي رو بذارم ..... حدود شش ماه با شما بوديم و شما ما رو تنها نگذاشتيد .

اول از همه ياد مي كنيم از آريوس عزيز كه اين كار قشنگش باعث شد اين پست رو بذارم .

بعدش ياد مي كنيم از مونا خانم - نويسنده وبلاگ شاخه اي از نور - كه مي شه گفت اولين نفري بود كه

 به وبلاگ تازه ساز ما سر زد و همراه ما شد .

ياد مي كنيم از آقا مسيحا(شاپرك) كه اونهم جزو اولين همراهان وبلاگ ما بود ما را در روزهاي اول پا

 گرفتن وبلاگ تنها نگذاشت .

ياد مي كنيم از لادن خانم (خيال)كه از وقتي با وبلاگ ما آشنا شد ، يك دونه داستان رو هم بي نصيب از

نظرهاي خوبش نگذاشت و ما براي هر داستانكي كه مي نوشتيم مطمئن بوديم ... حداقل يك نظر رو

خواهد داشت .

ياد مي كنيم از آقا يوسف زماني (مداد سياه من)،هنرمندي كه طراحي هاي مثال زدني و متنوعش

ارزش حداقل يك بار ديدن رو داره و او هم مارو از لطفش بي نصيب نگذاشت.

ياد مي كنيم از عمو سناتور كه عاشقانه هاش خواندني بود و الان هم چند وقتي هست كه خبري ازش

نيست.

ياد مي كنيم از م.چكاد(ارباب سخن)،پرانديكاس و عطر بخار چاي كه اونها هم ،هم متنهاي قشنگي

نوشتند و هم با نظر هاشون راهنماييمون كردند .

ياد مي كنيم از آقا سعيد و محدثه خانم كه هر وقت ميان ، با نظرهاشون بدجوري مي تركونند !!! كه واقعاً

 دستشون درد نكنه .

ياد مي كنيم از آقا امين (هيچ كس او نمي شود )چاپاريست(برگ سبز)و نويسنده هاي وبلاگهاي دونده

،هق هق تنهايي،خداي تبعيد شده ،شبهاي تنهايي،ساحل آرامش ،جذبه،تبحر،جوجه اردك زشت،كوته

نوشت ها،شراب تلخ،بازم جيلوس من ،محمد جواد عبدي ،بدون شرح،ارتباط مستقيم،به نام خالق

تنهايي،سيستان ،ترنم،هر كجا هستم باشم...و شيرين مثل عسل ... كه هر از چند گاهي آمدند و ما رو

همراهي كردند و از بعضي ها شون هم خيلي وقتق كه خبري نيست ...

در آخر هم از دوستاني كه اسمشون جا افتاده معذرت خواهي مي كنم ....

سال خوبي داشته باشيد !!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مهدی |

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه |

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!

در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط غریبه |

وزمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است
چاقو به چاقو ساييدم
گردن پسر را
دعا خواندم
گريه كردم
معطل كردم
معطل كردم تا ميتوانستم معطل كردم
اما هيچ گوسفندي نيامد
هيچ گوسفندي
ومن پسرم را كشتم...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط غریبه |

بیشتر وقتها سر به زیر بود . به همین خاطر بعد از اولین دیدار او را از کفشهایش می شناخت ..انگیزه ای شده بود برای دانشگاه رفتنش .. تا وارد کلاس می شد سرش را پایین می انداخت و وقتی کفشهای آشنا را می دید یواشکی سرش رو بالا می آورد و یک نگاهی بهش می کرد .... ولی چند روزی بود که دیگه اون کفشها را نمی دید ...حتما دیگه سر کلاس نمی آمد . به همین خاطر خودش هم دیگر سر کلاس نرفت ..... خبر نداشت که او برای خوشحال کردنش کفشهایش را عوض کرده ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط مهدی |