تبليغاتX
داستانک ها
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد

سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط غریبه |

اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .

دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط غریبه |

مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟

چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط غریبه |

عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند . 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط غریبه |

آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:

خدایا غلط کردم!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط غریبه |

فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط غریبه |

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط غریبه |

اين يك داستانك نيست ... يك پست ويژه است ... يك مرور خاطراته ... مرور روز هاي با شما بودن تا

آخرين روز هاي سال ۸۶

چيزي كه باعث شد اين پست رو بذارم يك اتفاق جالب بود ... چند روز پيش رفته بودم به وبلاگ آريوس

پست جديدش رو كه خوندم غافلگير شدم ... كار خيلي قشنگي كرده بود .. براي همين من هم تصميم

گرفتم چنين پستي رو بذارم ..... حدود شش ماه با شما بوديم و شما ما رو تنها نگذاشتيد .

اول از همه ياد مي كنيم از آريوس عزيز كه اين كار قشنگش باعث شد اين پست رو بذارم .

بعدش ياد مي كنيم از مونا خانم - نويسنده وبلاگ شاخه اي از نور - كه مي شه گفت اولين نفري بود كه

 به وبلاگ تازه ساز ما سر زد و همراه ما شد .

ياد مي كنيم از آقا مسيحا(شاپرك) كه اونهم جزو اولين همراهان وبلاگ ما بود ما را در روزهاي اول پا

 گرفتن وبلاگ تنها نگذاشت .

ياد مي كنيم از لادن خانم (خيال)كه از وقتي با وبلاگ ما آشنا شد ، يك دونه داستان رو هم بي نصيب از

نظرهاي خوبش نگذاشت و ما براي هر داستانكي كه مي نوشتيم مطمئن بوديم ... حداقل يك نظر رو

خواهد داشت .

ياد مي كنيم از آقا يوسف زماني (مداد سياه من)،هنرمندي كه طراحي هاي مثال زدني و متنوعش

ارزش حداقل يك بار ديدن رو داره و او هم مارو از لطفش بي نصيب نگذاشت.

ياد مي كنيم از عمو سناتور كه عاشقانه هاش خواندني بود و الان هم چند وقتي هست كه خبري ازش

نيست.

ياد مي كنيم از م.چكاد(ارباب سخن)،پرانديكاس و عطر بخار چاي كه اونها هم ،هم متنهاي قشنگي

نوشتند و هم با نظر هاشون راهنماييمون كردند .

ياد مي كنيم از آقا سعيد و محدثه خانم كه هر وقت ميان ، با نظرهاشون بدجوري مي تركونند !!! كه واقعاً

 دستشون درد نكنه .

ياد مي كنيم از آقا امين (هيچ كس او نمي شود )چاپاريست(برگ سبز)و نويسنده هاي وبلاگهاي دونده

،هق هق تنهايي،خداي تبعيد شده ،شبهاي تنهايي،ساحل آرامش ،جذبه،تبحر،جوجه اردك زشت،كوته

نوشت ها،شراب تلخ،بازم جيلوس من ،محمد جواد عبدي ،بدون شرح،ارتباط مستقيم،به نام خالق

تنهايي،سيستان ،ترنم،هر كجا هستم باشم...و شيرين مثل عسل ... كه هر از چند گاهي آمدند و ما رو

همراهي كردند و از بعضي ها شون هم خيلي وقتق كه خبري نيست ...

در آخر هم از دوستاني كه اسمشون جا افتاده معذرت خواهي مي كنم ....

سال خوبي داشته باشيد !!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مهدی |

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه |

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!

در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط غریبه |