تبليغاتX
داستانک ها
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط غریبه |

دخترک تنها در اتاق نشسته بود و مشغول بازی پازل ... جلو تر  رفت ...تصویر پازل برایش واضح تر شد تصویر خودش بود در همان اتاق ... :"پشت به پنجره نشسته بود . شخصی از پشت پنجره به او می نگریست" ... به سمت پنجره برگشت... آخرین صدایی که شنید ..صدای شکستن شیشه پنجره بود...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط غریبه |

دختری در یک خانواده فقیر ...هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد ... پدر جعبه را باز کرد ..خالی بود...با عصبانیت بر دخترش فریاد زد :مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟..... دختر با چشمانی اشکبار گفت : ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ......... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت. 
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط غریبه |

گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟

گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش

دیگه نگاهم نمی کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط غریبه |