تبليغاتX
داستانک ها
اين يك داستانك نيست ... يك پست ويژه است ... يك مرور خاطراته ... مرور روز هاي با شما بودن تا

آخرين روز هاي سال ۸۶

چيزي كه باعث شد اين پست رو بذارم يك اتفاق جالب بود ... چند روز پيش رفته بودم به وبلاگ آريوس

پست جديدش رو كه خوندم غافلگير شدم ... كار خيلي قشنگي كرده بود .. براي همين من هم تصميم

گرفتم چنين پستي رو بذارم ..... حدود شش ماه با شما بوديم و شما ما رو تنها نگذاشتيد .

اول از همه ياد مي كنيم از آريوس عزيز كه اين كار قشنگش باعث شد اين پست رو بذارم .

بعدش ياد مي كنيم از مونا خانم - نويسنده وبلاگ شاخه اي از نور - كه مي شه گفت اولين نفري بود كه

 به وبلاگ تازه ساز ما سر زد و همراه ما شد .

ياد مي كنيم از آقا مسيحا(شاپرك) كه اونهم جزو اولين همراهان وبلاگ ما بود ما را در روزهاي اول پا

 گرفتن وبلاگ تنها نگذاشت .

ياد مي كنيم از لادن خانم (خيال)كه از وقتي با وبلاگ ما آشنا شد ، يك دونه داستان رو هم بي نصيب از

نظرهاي خوبش نگذاشت و ما براي هر داستانكي كه مي نوشتيم مطمئن بوديم ... حداقل يك نظر رو

خواهد داشت .

ياد مي كنيم از آقا يوسف زماني (مداد سياه من)،هنرمندي كه طراحي هاي مثال زدني و متنوعش

ارزش حداقل يك بار ديدن رو داره و او هم مارو از لطفش بي نصيب نگذاشت.

ياد مي كنيم از عمو سناتور كه عاشقانه هاش خواندني بود و الان هم چند وقتي هست كه خبري ازش

نيست.

ياد مي كنيم از م.چكاد(ارباب سخن)،پرانديكاس و عطر بخار چاي كه اونها هم ،هم متنهاي قشنگي

نوشتند و هم با نظر هاشون راهنماييمون كردند .

ياد مي كنيم از آقا سعيد و محدثه خانم كه هر وقت ميان ، با نظرهاشون بدجوري مي تركونند !!! كه واقعاً

 دستشون درد نكنه .

ياد مي كنيم از آقا امين (هيچ كس او نمي شود )چاپاريست(برگ سبز)و نويسنده هاي وبلاگهاي دونده

،هق هق تنهايي،خداي تبعيد شده ،شبهاي تنهايي،ساحل آرامش ،جذبه،تبحر،جوجه اردك زشت،كوته

نوشت ها،شراب تلخ،بازم جيلوس من ،محمد جواد عبدي ،بدون شرح،ارتباط مستقيم،به نام خالق

تنهايي،سيستان ،ترنم،هر كجا هستم باشم...و شيرين مثل عسل ... كه هر از چند گاهي آمدند و ما رو

همراهي كردند و از بعضي ها شون هم خيلي وقتق كه خبري نيست ...

در آخر هم از دوستاني كه اسمشون جا افتاده معذرت خواهي مي كنم ....

سال خوبي داشته باشيد !!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مهدی |

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه |

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!

در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط غریبه |

وزمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است
چاقو به چاقو ساييدم
گردن پسر را
دعا خواندم
گريه كردم
معطل كردم
معطل كردم تا ميتوانستم معطل كردم
اما هيچ گوسفندي نيامد
هيچ گوسفندي
ومن پسرم را كشتم...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط غریبه |