یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذشت،اما نمی دانستیم این یک روز ، آخرین روزیست که با هم
هستیم .
اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ... امروز بی هم نبودیم .
برگرفته از روزنامه همشهری با اندکی تصرف
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط غریبه
|
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد
سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط غریبه
|
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط غریبه
|
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟
چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !
خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط غریبه
|
عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط غریبه
|
آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:
خدایا غلط کردم!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط غریبه
|
فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط غریبه
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط غریبه
|
خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه
|
دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!
در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط غریبه
|
وزمين جايي جز براي دوزخيان نبوده است
چاقو به چاقو ساييدم
گردن پسر را
دعا خواندم
گريه كردم
معطل كردم
معطل كردم تا ميتوانستم معطل كردم
اما هيچ گوسفندي نيامد
هيچ گوسفندي
ومن پسرم را كشتم...
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط غریبه
|
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط غریبه
|
دخترک تنها در اتاق نشسته بود و مشغول بازی پازل ... جلو تر رفت ...تصویر پازل برایش واضح تر شد تصویر خودش بود در همان اتاق ... :"پشت به پنجره نشسته بود . شخصی از پشت پنجره به او می نگریست" ... به سمت پنجره برگشت... آخرین صدایی که شنید ..صدای شکستن شیشه پنجره بود...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط غریبه
|
دختری در یک خانواده فقیر ...هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد ... پدر جعبه را باز کرد ..خالی بود...با عصبانیت بر دخترش فریاد زد :مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟..... دختر با چشمانی اشکبار گفت : ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ......... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط غریبه
|
گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟
گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش
دیگه نگاهم نمی کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط غریبه
|