تبليغاتX
داستانک ها
 

یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم

مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.

وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید

باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی

رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار

آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه

فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام

توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران

برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از

اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مهدی |

می گفت آدمهای گروه ایکس همه دروغ گو و آدمهای بی خودی اند ... اصلا نباید باهاشون ارتباط داشت و

کلاً خیلی خطرناکند ... هرجا می رفت ازشون بد می گفت

گذشت و گذشت تا یکی از این افراد با هر ترفندی که بود وارد زندگی آنها شد و با فرزندش وصلت

کرد ...شروع کرد به افشا گری از این و آن در فامیل برای او ... فامیل به هم ریخت بهش گفتند به گروه

ایکسی ها گوش نده همین جوری اند دروغ می گند ...

و او که خانواده خود را حق و بقیه را باطل می دید جواب داد :

" یک گروه ایکسی هیچوقت دروغ نمی گه !!! "

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط مهدی |

اين يك داستانك نيست ... يك پست ويژه است ... يك مرور خاطراته ... مرور روز هاي با شما بودن تا

آخرين روز هاي سال ۸۶

چيزي كه باعث شد اين پست رو بذارم يك اتفاق جالب بود ... چند روز پيش رفته بودم به وبلاگ آريوس

پست جديدش رو كه خوندم غافلگير شدم ... كار خيلي قشنگي كرده بود .. براي همين من هم تصميم

گرفتم چنين پستي رو بذارم ..... حدود شش ماه با شما بوديم و شما ما رو تنها نگذاشتيد .

اول از همه ياد مي كنيم از آريوس عزيز كه اين كار قشنگش باعث شد اين پست رو بذارم .

بعدش ياد مي كنيم از مونا خانم - نويسنده وبلاگ شاخه اي از نور - كه مي شه گفت اولين نفري بود كه

 به وبلاگ تازه ساز ما سر زد و همراه ما شد .

ياد مي كنيم از آقا مسيحا(شاپرك) كه اونهم جزو اولين همراهان وبلاگ ما بود ما را در روزهاي اول پا

 گرفتن وبلاگ تنها نگذاشت .

ياد مي كنيم از لادن خانم (خيال)كه از وقتي با وبلاگ ما آشنا شد ، يك دونه داستان رو هم بي نصيب از

نظرهاي خوبش نگذاشت و ما براي هر داستانكي كه مي نوشتيم مطمئن بوديم ... حداقل يك نظر رو

خواهد داشت .

ياد مي كنيم از آقا يوسف زماني (مداد سياه من)،هنرمندي كه طراحي هاي مثال زدني و متنوعش

ارزش حداقل يك بار ديدن رو داره و او هم مارو از لطفش بي نصيب نگذاشت.

ياد مي كنيم از عمو سناتور كه عاشقانه هاش خواندني بود و الان هم چند وقتي هست كه خبري ازش

نيست.

ياد مي كنيم از م.چكاد(ارباب سخن)،پرانديكاس و عطر بخار چاي كه اونها هم ،هم متنهاي قشنگي

نوشتند و هم با نظر هاشون راهنماييمون كردند .

ياد مي كنيم از آقا سعيد و محدثه خانم كه هر وقت ميان ، با نظرهاشون بدجوري مي تركونند !!! كه واقعاً

 دستشون درد نكنه .

ياد مي كنيم از آقا امين (هيچ كس او نمي شود )چاپاريست(برگ سبز)و نويسنده هاي وبلاگهاي دونده

،هق هق تنهايي،خداي تبعيد شده ،شبهاي تنهايي،ساحل آرامش ،جذبه،تبحر،جوجه اردك زشت،كوته

نوشت ها،شراب تلخ،بازم جيلوس من ،محمد جواد عبدي ،بدون شرح،ارتباط مستقيم،به نام خالق

تنهايي،سيستان ،ترنم،هر كجا هستم باشم...و شيرين مثل عسل ... كه هر از چند گاهي آمدند و ما رو

همراهي كردند و از بعضي ها شون هم خيلي وقتق كه خبري نيست ...

در آخر هم از دوستاني كه اسمشون جا افتاده معذرت خواهي مي كنم ....

سال خوبي داشته باشيد !!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مهدی |